|
شب است و سكوت است و ماه است و من فغان و غم اشك و آه است و من
یه زمانی دوش به دوش شما میجنگید .یه زمانی همرزم شما تو جبهه ها بود .فکر میکردم از جنس زمینیها نیست .دل نمیشکنه به دنبال هوا و هوس نیست .اما نمیدانم چرا داغ به سینم زد و رفت . حتی یک لحظه تردید نکرد که من محکوم این داغم حتی یه لحظه فکر نکرد که این دل که دارد داغ بهش میزنه .کاش همه جسمم را میسوزاند اما داغ به دلم نمیزد .کاش از جنس زمینیها بود کاش همرزم شما نبود اون وقت میگفتم زمینی اما نبود
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:7  توسط مریم
|
نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی بگفت او آن من شد زو مکن یاد بگفت این،کی کند بیچاره ...... میدانم من اولین کسی نیستم که تو این دنیای غریب دلم میشکند اخرین نفر هم نخواهم بود تازه این اولین باری نبود که دلم میشکست اخرین بارش هم نخواهد بود اما این بار کسی پا روی دلم گذاشت و دلم را خون کرد که از مومنین خدا بود همیشه به فکر اخرتش بود حلال و حرام سراش میشد هم رزم شهدا بود .مطمئنم که اشتباه نکردم اون از مومنین خدا بود ره رو راه رسول الله و از منتظران صاحب الزمان بود .چرا اون چرا مومنین خدا چراهم رزم شهدا حالا هر پنجشنبه میروم گرمسار خارج از شهر وسط باغات انار امازاده اسماعیل و شرف الدین هر دو از نوادگان امام موسی کاظم هستند . میروم تو امام زاده میشینم به یاد پنچشنبه ای که دلم شکست اینقدر گریه میکنم تا ارام بشم.باهاشون درد دل میکنم بهشون میگم که دلارام من مومن بود به خدا خدا ترس بود فقط نمیدانم چرا دلم را شکست . اما به محض اینکه میام بیرون دوباره غم عالم توی دلم میشینه فقط دیگه گریه نمیکنم تا کسی نفهمه تو دلم چه خبره .
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:34  توسط مریم
|
در بند هواييم يا ضامن آهو
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:1  توسط مریم
|
دلتنگم از همه راههای مانده و خسته ام از همه راهای پیموده
این روز ها فقط دلم میخواهد تنها باشم برم یه جایی از ته دل گریه کنم داد بزنم فریاد بزنم و بکم سوختم .وقتی ادام تو اتش میسوزد داد میزنه ضجه میزنه و از همه کمک میخواهد اما وقتی دل اش اتیش میگیره حق نداره حتی صداش در بیاد .این روزها ار مسجد و امام زاده ای که میبینم میرم یه گوشش میشینم و گریه میکنم. اما همیشه مسجد و امامزاده نیست مخصوصا وقتی خانه یا محل کاری اون وقت مجبورم برم تو دستشویی ساعتها گریه کنم ........................
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:44  توسط مریم
|
«و الف بين قلوبهم لو انفقت ما في الارض جميعا ما الفت بين قلوبهم ولكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم» (سوره انفال ایه 63)؛ و «خدا ميان دل هايشان الفت انداخت كه اگر آنچه در روي زمين است همه را خرج مي كردي نمي توانستي بين دل هايشان الفت برقرار كني؛ ولي خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت؛ زيرا او تواناي حكيم است.»
خدای عزیزم ماه برکت و رحمت ات هم تمام شد ماه محبت و مهربانی رفت ,حالا دلم گرفته, دلم گرفته نکنه این ماه هم دست خالی بروم و به حاجت دلم نرسم , خدایا شرمنده ات هستم شرمنده مسجد النبی ات شرمنده قبرستان بقیع ات , شرمنده خانم فاطه زهرا, شرمنده قبرستان بقیع , خدایا خودت گفتی اگه نخوای اگه همه انچه روی زمین هست را بدم باز هم نمیتوانم بین دلها الفت و مهربانی برقرار کنم ,میدانم اگه نخواهی هیچ وقت توی دلش عزیز نمیشم خدا جونم اگه نخواهی کچا بروم به کی بگم , خدا جونم راه پیش رویم بسته است اینده تاریک پاهام خسته است اگه تو نخوا چه بکنم چه بکنم ,یا قاضی الحاجات ,یا قاضی الحاجات
«و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعدا فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانالله» (سوره آل عمران آيه 103) و «همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا را ياد كنيد؛ آن گاه كه دشمنان يك ديگر بوديد و خدا ميان دل هاي شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 3:18  توسط مریم
|
سکوت عزیزم . میخواهم برایت قصه بگویم .قصه مهربانی و همدردی .قصه محبت و عشق
سالها پیش در شبی سرد و زمستانی پیرمردی ناتوان و خسته با پاهایی که از سرما یخ زده بود در کنار رودخانه به انتظار نشسته بود تا مگر سواری پیدا شود و او را به ان طرف رودخانه ببرد .ساعتها گذشت انگار پایانی بر این انتظار نبود که ناگهان صدای پای تعداد بیشماری سوارکار از دور شنیده شد هنگامی که سوار کاران به او رسیدند او نگاهی به سوارکاران انداخت و بدون اینکه بلند شود و از او تقاضای کمک بکند سوارکار از کنار او رد شد و سپس سوارکاران بعدی یکی یکی از کنار او رد شدند و از رودخانه گذشتند تا اینکه اخرین سوارکار به او نزدیک شد . پیرمرد در چشمان او نگاهی انداخت و سپس از جایش بلند شد و به طرف او رفت و از او تقاضای کمک کرد .پیرمرد به او گفت که پل روی رودخانه شکسته شده است و اب هم خیلی سرد است نمی توان پیاده از ان عبور کرد . سوارکار به سرعت از اسب پیاده شد و به پیکر نیمه یخ زده پیرمرد کمک کرد تا سوار اسب شود و پیرمرد را نه تنها به ان طرف رودخانه برد بلکه اورا به خانهاش که چند کیلومتر دور تر از رودخانه برد رساند .وقتی به خانه کوچک و محقر پیرمرد رسیدند سوارکار از او پرسید که چرا از چندین سوارکاری که قبل از او از رودخانه گذشتند تقاضای کمک نکرد و به محض دیدن او که اخرین سوارکار بود تقاضای کمک کرد ؟ و به او گفت که اگر من که اخرین نفر بودم تقاضای تو را رد میکردم کس دیگیری نبود که تو را به ان طرف رودخانه ببرد پیرمرد با مهربانی در چشمان سوار کار نگاه کرد و با لبخند گفت : من انسانها را خوب میشناسم .من به چشمان تمام سوارکاران قبل از تو نگاه کردم اما رنگی از مهربانی و همدردی نیافتم و فقط غرور خودخواهی دیدم و میدانستم اگر از انان تقاضای کمک بکنم دست رد به سینه ام خواهند زد .اما هنگامی که در چشمان تو نگاه کردم مهربانی و همدردی در چشمانت موج میزد و میدانستم که تو دست رد به سینهام نمیزنی و به همین دلیل از تو تقاضای کمک کردم حرفهای پیرمرد در قلب سوارکار رخنه کرد و به او قول داد تا نگذارد غرور خودخواهی وجودش را فرا گیرد و نگذارد درد انسانهای دیگر را درک کند. سکوت نازنینم روزی من هم مهربانی و همدردی در چشمانت دیدم نگذار غرور و مهربانی ان را کمرنگ کند .
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:55  توسط مریم
|
با که بگویم. تو بگو با که بگویم ؟
سکوت. سکوت عزیزم پر معنا تر از تو حرفی نیافتم . سکوت عزیزم دلن برایت تنگ است .میگویند چشمی که نمیبیند دلی که غم ندارد.چشم من تو را ندید اما دلم روز به روز غمگین تر شد . با خود گفتم شکست را بپذیر و از ان عبور کن . عبور کردم مثل تمام انسانهای ناکام اما ان طرف شکست شیرینی در انتظار نبود عقل و منطق محض خشن تر و تاریک تر از شکست است .باز گشتم تا ویرانه های تو را از نو بسازم .با خیال و رویا چه زیبا ویرانه ها را ساختم اما در عمل ویرانه ها ویران تر شدند ویرانه ها ویران تر شدند ویرانه ها ویران تر شدند
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 4:33  توسط مریم
|
In nature, most girls develop faster and mature earlier than boys of similar age group. Look around yourself and you would see the different. I told Chan, "good for you to have found a girl friend but have you seen enough of many girls to know she is the best." Our eyes are very deceiving, we always look and judge by the external rather than the inner of oneself. I quoted this meaningful phrases, "The beauty of a woman is not in a facial mode but the true beauty in a woman is reflected in her soul. It's the caring that she lovingly gives, the passion that she shows." This article was posted also in March recently.marry to a person who loves to listen to you, and marry to the person who loves to talk to you If you believe these words, you would never fail in your marriage life. "Husband loves to talk and wife loves to listen." This type of interesting relationship would last a life time.Marry to the woman who is much much younger than you. Don't be afraid to look for a partner who is 10 years younger or more. For the man would always see the woman as young. Just imagine when he is 60, his wife is only 50. She is still pretty and young to him. The vast different of age would also allow the man to be smarter and more understanding in the long runHappiness is to know that my life has meaning and purpose, and that every day my life touches others in a positive way - whether to make them laugh or learn or both at once.
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 4:12  توسط مریم
|
از امروز قصد دارم تا داستان زن هاییکه چندین سال از همسر شان کوچکتر بودند بنویسم تا حداقل به خودم ثابت بشه سن عاملی اساسی در ازدواج نیست. داستن اول را در ادامه نوشتم شاید یک روز فرصت پیش امد و ترجمه اش را هم نوشتم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:17  توسط مریم
|
There is no more lovely, friendly, and charming relationship, communion, or company than a good marr
There is no more lovely, friendly, and charming relationship, communion, or company than a good marriage." (Martin Luther)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:11  توسط مریم
|
|
Blogcustomhtml
|